تبليغاتX
در جستجوی عشق

پر از هوس! عشق بهانه بود .

 سرکوبی همیشگی بر امیال حیوانیش  سالها اسیر عشقی دروغین بود,

ایستاده بود, نگاههای زهردار دیگران ازارش میداد راه فراری می جست تا از شر کنایه ها

و زهر خند تمسخرشان بگریزد

مگر چه میخواست؟ جز اندکی محبت؟

به سرخی لبی ایمانی فروخت و امروز حقیر و درمانده فقط روزها را می سوزاند

 یک پله پایینتر از همه

گذشته اش ازارش می داد روزهایی که دستی سردو اغوش گرم فرشته ای رانده شده  پناهش بود

دستان گنهکارش پر از ترس بودندپر از لرزشی همیشگی  

اسیر نفس بود دیو نفس بر اوفرمان میداد و افسار بر گردنش به هر سو که میخواست میراند

فاصله اش تا جهنم شاید یک قدم....

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 11:11 توسط سعید |

خیلی فکر کرده بودم به این روز ... اخرین روزی که تو هستی اخرین روزی که چند قدم اونورتر نشستی  واخرین روزی که میدونم که میبینمت...

خیلی عادی تموم شد  تو کار خودت کرده بودی  باور کن خوشحالم که دیگه نمیبینمت! اره خوشحالم چون میدونم از این به بعد هر بار که میدیدمت از ساده گی و عشق کورکورانه ای که به تو داشتم غرق پشیمونی میشدم!

دیگه تموم شد ازاد شدم خلاص و رها !

قول میدم! دیگه هیچوقت هیچوقت اجازه ندم هیچ کسی اینطوری اسیرم کنه 

ادمهای رنگارنگ زیاد دیم ادمهایی که یه روز براشون بهترینی تکی یه دونه ای اما روز بعد دیگه حتی حاظر نیستن نگاهت کنن

با خودم عهد بسته بودم  تا شرایطمو عوض نکنم باهات حرف نزنم اما به این فکر نکرده بودم که شاید تو هم عوض بشی  اونقدر که حتی دیگه نشناسمت

خنده هات ,قشنگیهات, ناز و ادات, اروزنی خودت ما نخواستیم!

 

 پی نوشت: یادم بمونه هروقت دوباره دلم برات تنگ شده بیام و این پست وبخونم تا یادم بیاد چطوری باهام رفتار کردی

 

 

 

I loved you as you haited me…..

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 21:38 توسط سعید |

متاسفم!

متاسفم براي ساده گي خودم براي حماقت بچه گانه ام ....

تصويري كه سالهاست از توساختم , ادمي كه خيال ميكردم يه موجود متفاوته,  امروز فهميدم عين بقيه است ,  بي هيچ مزيتي..

حيف!حيف اين همه عاشقانه كه براي تو نوشتم حيف اون همه روزهايي كه منتظر رسيدنت بودم و افتخار ميكردم كه عاشقتم...

اره تكراري شدم برات,   دنبال يه بازيچه جديد باش يكي بهتر از من

با اون چشات كه خيال ميكردم افسونگرن با همون چشات كه ازشون تحقير ميباريد,  زل زدي توي چشام و گفتي: شرمنده نميتونم!

 هيچوقت اين دو كلمه رو فراموش نميكنم,  دو تا كلمه كه همه دنيايي رو كه ساخته بودم خراب كرد

اين همه پاسخ من بود ,  ميخوام همتون همه شماهايي كه نوشته هاي منو توي اين چند ساله خونديد بدونيد اين همه جوابي بود كه به من داد,  بدون حتي يك كلمه بيشتر!

چه دير فهميدم كه پشت صورت فرشته وار تو,  پس خنده هاي گاه گاه تو  يك دنيا بي تفاوتي پنهانه,  بي تفاوتي نسبت به هر كسي كه دوستت داره ... ,

من تورو ساختم,  خودم بزرگت كردم,  اونقدر اوج گرفتي و بالا رفتي كه دست نيافتني شدي  ميدونم خوب ميدونم چقدر به من وسادگيم به من وعشقي كه داشتم خنديدي و تفريح كردي ..

اما ديگه تموم شد ديگه اجازه نميدم تحقيرم كني , ديگه نميخوام غرورم و بخاطر تو له كنم مگه تو كي هستي ؟ يه ادم مغرور تو خالي بي احساس

كاش برام درس عبرتي بشه كه يادم بمونه:

 توي اين دنيا اگه عاشق واقعي باشي مفت زندگيتو  باختي

ميدوني از چي لجم ميگيره؟

 از خوندن پستهايي كه برات نوشتم 110 پستي كه از تو  از همون عشق پاكي كه به تو داشتم,

 عشقي كه حالا فهميدم براي تو پشيزي هم ارزش نداشت

لعنت به تو, لعنت به من,  لعنت به عشق..

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 16:38 توسط سعید |

بتی که ازاو ساختم عمق  سینه اش یک قلب داشت به وسعت دنیا ,  الهه زیبایی من ارزش پرستیدن داشت چون زئوس شکوه مندانه ایستاده بود و سرود عشق سر میداد...

 اما بت سنگی من پر از غرور بود امروز ,  پر از بی تفاوتی پر از کینه پراز نفرین ...خدایگان عشق من امروز عزم جنگ داشت  , تیر در کمان میکشد , قلب عاشق من هدف بود   

فرشته زمینی من روزگاری پر  از محبت پر از شور و شادی بود ولی امروز او نبود که میدیدم

امروز ادمی دیدم مثل دیگران پر از تحقیر ,   تحقیر من  ,  منی که عاشقش بودم.....

کاش حس میکردی کاش برمیگشتی و میدیدی ,  میدیدی که شکستم ....

لبخند تو ارزانی همه است  جز من  سرد و خاموش به عمق زمین مینگری ,

 ارزش دیدن هم ندارم!

بت من تبر به دست گرفته  و مهیا شکستن میشود

شیشه ای پر از ترک فقط یک تلنگر میخواهد برای شکستن  تبر نیاز نیست فرشته من!

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:33 توسط سعید |

خب نمیخوام  متهم بشم به اینکه ادم متغیری هستم یا اینکه اغراق میکنم ولی ... ببینید یه وقتهایی ادم بد جور احساس تنهایی میکنه دلش پر غصه است میخواد با یه نفر حرف بزنه اما وقتی دوروبرش کسی نباشه نتونه حرفشو بزنه  پر میشه از درد از حسرت شاید چیزهایی که میگه یا میخواد زیاد منطقی نباشه ....

چقدر سخته که نتونی منظورتو برسونی و هراس داشته باشی که از نوشته هات  چیزی غیر از اونی که میخواستی برداشت کنند.

چرا ادمها ثابت نیستند ؟ یهوتغییر میکنن ؟ تصویری که من از تو ساختم بااون چیزی که هستی چقدر متفاوته؟

اینده چی؟ یعنی همیشه همینقدر که ادعا میکننم دوستت خواهم داشت؟ تو چی همیشه همونطوری که من میخوام باقی میمونی؟

من خیلی خود خواهم! قبول دارم .یعنی من دوستت دارم؟ احساسی که به تو دارم اسمش عشقه؟

میدونم مثل یه دماسنج میمونه گاهی اونقدر بالا میره که از حرارتش میسوزم یه وقتهایی هم .....

فکر میکردم یعنی هنوزم فکر میکنم وقتی به یکی علاقه داری همیشه باید عشقت صد باشه نه اینکه یک روز واسه دیدنش ثانیه شماری کنی یه روز دیگه بودنش برات عادی بشه.....

میدونم اگه یه روز سرد باشی و جوابمو ندی اگه بخوام حرف بزنم و تو نخوای بشنوی واگه یه روز عوض بشی اونوقت این عشق شاید بشه نفرت یا بی تفاوتی !

میگن وقتی عاشقی باید از غرورت بگذری و خرد بشی صادقانه بگم من نمیتونم...یعنی هنوز با خودم مشکل دارم به اونجا نرسیدم که به خاطر تو از اینی که هستم بگذرم

اونقدر که باید نمیشناسمت  تو فرصت ندادی یا شایدم نخواستی.

 

..................................................................!!!

پی نوشت: احساس امروزم بود شاید فردا از خوندنش پشیمون بشم ولی چون به خودم قول دادم هرچی توی دلم دارم بی کم وکاست بنویسم, نوشتم.

 

+ نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 22:59 توسط سعید |

هروقت میبینمت دوباره به هم میریزم مثل....مثل روزهای اول ازترس اینکه نگاهمون با هم تلاقی کنه بازم  فرار میکنم!

نمیدونم تا کی میتونم ادامه بدم ؟  تا کی با یه دنیا ارزوهای محال و کلی امید و انتظار منتظر رسیدنت باشم و با یه دنیا درد وحسرت دوباره برگردم.

شاید هیچ کس مثل من نباشه ادمی که بین خود مغرورش ودل عاشقش اسیر باشه. "کسی که نتونه حرف بزنه حق اعتراض هم نداره"

 درد اون نیست که عاشق باشی و عاشقت نباشن  نه  درد اینه که یه دنیا حرف برای گفتن داشته باشی  هر روز به خودت قول بدی امروز دیگه تمومش میکنم محکم می ایستم و هرچی توی دلم دارم براش میگم ولی وقتی می اد حتی قدرت سربلند کردن هم نداشته باشی چه برسه به حرف زدن! همه خواسته ات فقط این باشه که برگردی و یه نظر نگاهش کنی ولی...... افسوس!

سنگ صبور من نوشته های منن اخ  که چقدر دردناکه وقتی برای کسی مینویسی که میدونی هیچوقت نوشته هاتو نمیخونه, کامنتهای نوشته هامو به این امید چک میکنم که شاید یه بارم اسم تورورببینم, ببینم که برام نظر گذاشتی .... چه ارزوی بزرگی دارم  نه؟

از خودم بدم میاد, از ترسی که همه وجودمو پر کرده متنفرم  ای کاش زندگی من اینطوری نبود کاش تو انقدر خوب نبودی و من انقدر بد...

چی میشد میتونستم فقط یه بار اره  فقط یه باره دیگه روبروت بشینم, و زل بزنم توی چشمات انقدر نگاهت کنم که دیگه هیچوقت صورتت از ذهنم پاک نشه که مجبورشم کلی به مغزم فشار بیارم تا دوباره چشمهای رویایی تورو به یاد بیارم... فاصله من وتو فقط چند قدمه! کافیه سرمو برگردونم تا تورو ببینم اما نمیتونم!

 باور کن سخته خیلی سخته وقتی بخوای دوباره کسی رو ببینی که ادعا میکردی دوسش داری سالها صبر کردی و خون دل خوردی اما وقتی رازتو فاش کردی که دستهات خالی تر از همیشه بود یه عشق خالی خالی!

.......................................................................................

اگه تو بری اگه نباشی اگه دیگه نبینمت من چکار کنم  فراموشت میکنم؟

 چند روز که بگذره.. اره حتما برام عادی میشه دوباره یه ادم دیگه دوباره یه عشق تازه نه؟ حتما همینطوره دیگه...

یعنی توی این دنیا یکی دیگه مثل تو پیدا میشه ؟

فقط یه اروز دارم یه باره دیگه بتونم باهات حرف بزنم میدونم امیدی نیست که بتونم تورو داشته باشم اما حداقل بذار حرفهای دلمو بزنم بذار بگم چقدر دوستت دارم چقدر صبر کردم چقدر خون دل خوردم و سکوت کردم باید بگم

اگه نگم از غصه می میرم.....

دو دستم ساقه ی سبز دعایت

گل اشــــکم نثــــــار خاک پایت

دلم در شــاخه ی یاد تو پیچـــید 

چو نیلوفر شکفتـــم در هوایـــت 

به یادت داغ بر دل می نشــــانم

زدیده خون به دامن می فشانم

چو نی گر نالم از سوز جــدایی

نیستان را به آتش می کشـانم 

به یادت ای چراغ روشـــــن مــن

زداغ دل بســـــوزد دامـــــن مـــن

زبس در دل گل یادت شکوفاست

گرفته بوی گـــل پیـــــراهـن مــن 

همه شب خواب بینم خواب دیدار

دلی دارم دلــی بــی تاب دیـــــدار

تو خورشیدی و من شبنم چه سازم

نه  تــاب  دوری  و  نـه تــاب دیـــــدار 

سری داریم  و  ســودای  غــــم  تو

پــری   داریم  و  پــــروای  غــــم  تو 

غمــــت از هر چه شادی دلگشــاتر

دلــی  داریم  و  دریـای  غـــــــم  تو

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 18:32 توسط سعید |

نمیفهمم!  چرا؟  اصلا متوجه معنی حرفهات نمیشم ... اخه چرا انقدر پیچیده مینویسی؟

یکم ساده تر... اشکالی داره؟

فکر میکنم خودتم نمیفهمی چی نوشتی...چرت و پرت  نه شاید  شعر نو(نثرنو)  نوتر  شعر سپید...

مغزم سوت میکشه گیج میشم سرم روی گردنم تاب مبخوره انقدر سنگین میشه که فکر میکنم اگه به یه طرف خم شم حتما پرت میشم پایین......

بعضی ادمها یه جورین! نمیشه درکشون کرد سختن.... منم میخوام سخت باشم .

...........

اه! امروزم تموم شد حروم شد مثل همه روزها  توی این برزخ بلاتکلیفی  از همه چی از همه بدم میاد.کاش میشد رفت یه جایی که هیچ کسی تورو نشناسه کاری به کارت نداشته باشن تنهای تنها ...اگه میشد یکم هیجان به این زندگی یکنواخت داد اگه فردا یه جور دیگه بود ....

روزهای مزخرف  روزهای نحس  روزهای لعنتی کثافت  تمومی نداره.....

.......

.........

کاش این زندگی کوفتی تموم میشد. از این کتابهای جفنگ ریاضی حالم بهم میخوره هیچی نمیفهمم اصلا برای چی میخونم؟

 

مجبورم . چه کار کنم؟

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 20:19 توسط سعید |

همه نشونه هاشو پاک میکنی به این امید که بتونی فراموشش کنی اما پژواک قانونیه که همه جا حاکمه..

 

اینجا بهار غریبه است  زمستان رفتنی نیست...

 

با تو چه زندگیهایی که تو رویاهام نداشتم..

..

..

 

هنوز هم نفس میکشم. یعنی زنده ام؟...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 21:9 توسط سعید |

 

 

             به هر بهانه و  هوسی  عاشقت  شده است
             فرقی نمی کند  چه کسی عاشقت شده است
            چیزی ز  ماه  بودن   تو   کم    نمی شود
            گیرم که برکه ای نفسی عاشقت  شده است
            ای سیب سرخ  غلت زنان  در  مسیر رود
            یک شهر تا به من برسی عاشقت شده است
            پر می کشی  و  وای  به   حال   پرنده ای
            کز پشت میله ی  قفسی  عاشقت  شده است
           آیینه ای   آه    که    هرگز     برای     تو
           فرقی نمی کند چه کسی   عاشقت  شده است

چیزی ندارم که بگم یه دنیا حرف داره کاش میخوندی کاش می فهمیدی..

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 23:39 توسط سعید |

 

 کاش میتونستم  کاش میتونستم نگاهت کنم!  کاش میتونستم فریاد بزنم

 بگم که همه بدونن  بدونن دوستت دارم 

این روزها خیلی دلم گرفته دلم میخواست میدیدمت حتی ازدورازپشت پنجره ها پناه دیوارها

دوست داشتم بازم میدیدمت که می خندی مثل قدیما  …..

چی میشد چشامو میبستم و اون روزهای قشنگ برمیگشت روزهایی  که برای سلام کردن واسه دیدنت دلم پر میکشید روزهایی که می اومدی و همه غصه ها رو

می بردی کافی بود فقط ببینمت واونوقت اون روزقشنگترین روزهای زندگیم میشد

 

دلتنگم همین.

هستی اما انگار فقط جسمت اینجاست دیگه شاد نیستی دیگه نمی خندی اهویی که انگار کنج قفس از زندگی دست کشیده  ایکاش قدرت میداشتم و میتونستم بازم زندگی رو به چشمهای جادوییت هدیه کنم.

باورش سخته برام اما میدونم من هیچ جایی توی زندگیت ندارم حتی دیگه منو نمیبینی شاید یه روز اون قدیمها روزهایی که عشقمو توی دلم زندونی کرده بودم نزدیکتر بودم

اما حالا مثل یه مهره سوخته ام .

 

 رو در دیوار این شهر، همش از تو یادگاره
توی این کوچه ی تاریک، منو تنها نمی زاره
یاد حرفای قشنگت، که تو قلبم لونه می کرد
یاد دلتنگی چشمات، که منو بهونه میکرد
میزنه آتیش به جونم، پس کجایی مهربونم
آخه من ترانه هامو، واسه ی کی پس بخونم
دل من هواتو کرده، آخ کجایی نازنینم
کاش بودی و میدیدی، بی تو من تنها ترینم

توی این بازی که ساختی من همه هستیمو باختم
زیر پات گذاشتی آخر، عشقی که من از تو ساختم
اگه تو دوستم نداشتی، از دلم خبر نداشتی
دلت از سنگ شده انگار، که منو تنها گذاشتی
میزنه آتیش به جونم، پس کجایی مهربونم
آخه من ترانه هامو، واسه ی کی پس بخونم
دل من هواتو کرده، آخ کجایی نازنینم
کاشکی بودی و میدیدی، بی تو من تنها ترینم

 میشینم منتظر این جا، تا تو برگردی دوباره  
تا بشینی پای حرفام، بریم تا ماه و ستاره 
میدونم میای یه روزی، یه روزی که خیلی دیره  
یه روزی دل شکستم، سر این کوچه میمیره  
میزنه آتیش به جونم، پس کجایی مهربونم 
اخه من ترانه هامو، واسه ی کی پس بخونم  
دل من هواتو کرده، آخ کجایی نازنینم 
کاش بودی و میدیدی، بی تو من تنها ترینم 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 19:21 توسط سعید |